من…!

مرا که میشنـاسی؟! خودمم

کسی شبیه هیچکس!

کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی

مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر

اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!!


[ جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 0:30 ] [ سمانه ] [ ]

کاش می دانستی

چقدر جایِ خالی ات امشب ،

دلم را چنگ می زند ...

من چشم هایِ آشنایِ تو را می خواهم

در هِق هقِ گریه هایِ امشبم ...

نمی دانم چرا گاهی می خندم

خنده هایت هنوز ،

روی پنجره ی اتاقِ من ،

بیدارند ...

گفتی که دیگر نمی آیی !

فکر می کنی با گفتنِ این حرف ، از پا در می آیم؟!

نه خوبِ من !

ببین آرامم ،

آرام تر از نبضِ یک مُرده ...

[ جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 0:17 ] [ سمانه ] [ ]

نمیدانم کجای بازی ما اشتباه بود

که تو دیگر همبازی من نیستی و من هنوز.....

گرگم به هوای تو!!!!!!!!!!!!!


♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
اعتماد


تا ته فرو میکنم احساساتم را

 تا پاره شود بکارت هر
 
چه اعتماد و صداقت است...

دنبال چه میگردی مجنون ابله؟

لیلای تو در آغوش فرهاد است...

اینجا عشق را نه در میان دلها.....

بلکه در میان ران ها جستجو میکنند...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت.

دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت.

زجرکشید اماضجه نزد.

زخم داشت اما ننالید.

گریه کرد اما اشک نریخت....

کسی که پر از فریاد بود اما سکوت کرد...

[ سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 2:7 ] [ سمانه ] [ ]

حرف های دل

می گذرد روزی این شبهای دلتنگی...


می گذرد روزی این فاصله و دوری...


می گذرد روزهای بی قراری و انتظار...


می رسد همان روزی که بخاطرش گذراندیم


 فصل ها را بی بهار...


واز ترس اینکه به هم نرسیم...


شب تا صبح اشک ریختیم...


خداجون...


خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟


بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟!!!!


خداجون میگن توخوبی مثل مادرا می مونی!


اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟


خداجون میشه یه کاری بکنی بخاطرمن؟


من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن...


من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟


خداجون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته...


زنده موندن یا مردن من واسه اون فرقی نداره...


اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره...



به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری



و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی


مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی



اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

اخرین دوستت دارم...


دختر، از دوستت دارم گفتنهاي هر شب پسره خسته شده بود ...


يک شب وقتي اس ام اس آمد بدون آن که آنرا بازکند موبايل را گذاشت زير بالشش و خوابيد !

صبح مادرِ پسره به دختره زنگ زد گفت : پــــســــــرم مـــــــــرده ...

دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت ...

پـــســــــره نــوشــتـــه بـــــــود:

تصادف کردم با مشکل خودم را رساندم دم درخانه تان لطفا بياپائين ميخوام براي آخرين بار ببينمت ...

« خـــــيــــلـــــي خــــيـــــلــــــــي دوســــتـــتـــــدارم »

[ شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ ] [ 12:17 ] [ سمانه ] [ ]

من صبورم اما...

من صبورم اما...

چقدربا همه ی عاشقی ام محزونم

وبه یادهمه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده زغم مغمونم...

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگرشادی زیبای تو را

به غم غربت چشمان خودم می بندم...

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه ی شب میترسم...

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

وچراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

می ترسم...


شب آخر


امشب شب آخریه که مزاحم دلت شدم


خورشیدفردا مال تو ببخش که عاشقت شدم


بدرقه لازم ندارم میرم ای عزیزترین


نذاربمونه زیرپا قلبمو بردار از زمین


دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود


غافل از اینکه قلب من منتظراشاره بود


[ سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 13:38 ] [ سمانه ] [ ]

خیال

چه خوش خیال بودم که همیشه فکرمی کردم در قلبش محکوم به حبس ابدم...

یکباره جا خوردم وقتی زندان بان بر سرم فریاد زد...هی تو!!!آزادی!!!!!!!!!!........

و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...

هیچکس...

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

چرا تنهای تنهایم؟؟؟؟؟؟

كسي ديگر نمي كوبد در اين خانه‌ي متروك ويران را

كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم

و من چون شمع مي سوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي‌ماند

و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم 

درون كلبه‌ي خاموش خويش اما

كسي حال من غمگين نمي‌پرسد

و من درياي پر اشكم كه توفاني به دل دارم

درون سينه‌ي پر جوش خويش اما

كسي حال من تنها نمي‌پرسد

و من چون تك درخت زرد پاييزم

كه هردم با نسيمي مي‌شود برگي جدا از او

و ديگر هيچ چيز از من نمي‌ماند......

 

 

هدیه ی عشق

دونه های برف هنوز به سطح چایی داغش نرسده ، آب میشد . انقدر صبور بود که دوست داشت چاییش رو با همون دونه های برف خنک کنه. دیگه برای دست فروش دوره گرد شده بود عادت ، که سارا رو ساعت 2 سر کوچه ی محمدی کنار تیر چراغ برق ببینه . سارا عادت داشت تو پاییز و زمستون همیشه بعد از مدرسه چایی بخره و در حالی که به گلدسته های مسجد نگاه میکرد ، اون رو با آرامش بخوره. پیرمرد دست فروش سارا رو مثل دختر خودش دوست داشت.همیشه وقتی سارا رو از دور میدید زود تر از رسیدن سارا به چرخش ، چایی رو برای اون آماده می کرد. سارا معدل بالایی داشت سال سوم دبیرستان بود، رشته ی ریاضی.از یه خانواده متوسط ، همیشه دختر تو داری بود ، کمتر با کسی حرف میزد.هیچ کس غیر از خودش و خدا نمی دونست تو دل سارا چی میگذره.سارا دختری زیبا بود.صورتی کشیده و لاغر اندام.ساده و شیک پوش بود. حجاب رو دوست داشت ولی از چادر بدش می اومد . بعضی ها فکر میکردن اون دیوونس . اما تو دل سارای داستان ما غوغایی به پا بود . همیشه یه حس بد باهاش بود. خیلی صبور بود... دوست داشت با صبوریش مبارزه کنه اما...شب ها که رو تختش دراز می کشید قبل از خواب ، دفتر خاطراتشو ورق میزد... همیشه با دیدن صفحه های دفترش تو دلش ترس به وجود میومد.آخه سارای داستان ما عاشق بود.عاشق کسی که سالها اون رو میشناخت...هم بازی دوران بچه گیش بود. امیر ، کلمه ای بود که همیشه تو ذهنش تازگی داشت.سالی 3 یا 4 بار بیشتر اون رو نمیدید. امیر پسر دایی سارا بود. امیر پسری خوشگل و خوش هیکل ؛ بدنی تو پُر ، صورتی مهربون و صدایی زیبا داشت، او یک سال از سارا بزرگتر بود... البته تمام صفات امیر ، فقط به چشم سارا قشنگ بود... وقتی چشمش به تاریخ ثبت شده پایین خاطراتش می افتاد، هول میکرد. آخه سارا 5 سال بود که عاشق امیر بود. اما حیف که این دل صاف و ساده ی اون اجازه نمی داد که این موضوع رو با کسی ، حتی خود امیر ، بیان کنه. 13 بدر هر سال امیر با خانواده ی خود و خانواده ی عمه با هم بودن.هر وقت سارا تصمیم می گرفت که موضوع رو به امیر بگه ، مسئله ای پیش می اومد. امیر اصلا تو فکر این چیزها نبود. همیشه با سارا شوخی می کرد . با هم بازی می کردن. سارا بیشتر موقع ها از خدا می خواست که تو دل امیر این موضوع رو بندازه ... اما دعا های اون به نتیجه نمی رسی... یک روز عزمش رو جزم کرد ... با خودش فکر کرد... ساعتها کنار تختش نشسته بود... و به گلی که 13 بدر سال پیش امیر بهش داده بود و سارا چسبونده بود به دفترش‌، اون رو نگاه می کرد. یک آن یه فکر به سرش زد... کاغذ برداشت... 2 بیت شعر عاشقانه نوشت... با یه مجله معتبر تماس گرفت تمام کارها رو انجام داد تا 2 بیت شعرش رو از طریق مجله تقدیم کنه به پسر داییش امیر . با دختر خاله اش تماس گرفت و موضوع رو سیر تا پیاز براش تعریف کرد... و بهش گفت که به امیر بگه مجله فلان روز رو بخره و بخونه.!!! تا چند روز سارا تو پوست خودش نمی گنجید ... وقتی از مدرسه بر میگشت یدونه چایی رو که می خرید نصفه می خورد و با عجله می رفت ! تا حالا 3 تا دفتر 200 برگ پر کرده بود از شعر و خاطره که تو هر صفحه اش بجای کلمه امیر از کلمه ی ( اون ) استفاده کرده بود چون میترسید مادرش رازش رو بفهمه. خونه ی امیر... ... تلفن زنگ میزنه ... اون یکی دختر عمه ی امیر هست ( دختر خاله سارا ) امیر رو متقاعد می کنه که مجله رو بخره... اما امیر سِمج میشه... دختر عمه مجبور میشه راز چند ساله ی دختر خالش سارا رو برای پسر داییش تعریف کنه... امیر مات و مبهوت مونده... آب دهنش رو بسختی پایین میده... عرق سرد رو پیشونیش موج میزنه... تمام رفتار هایی رو که با سارا انجام داده بود رو برای چند ثانیه مثل باد از ذهنش عبور می ده... متوجه میشه که با کاراش آتیش عشق سارا رو زیاد می کرده بدون اینکه خودش متوجه بشه. امیر کارش میکس تصاویر بود... همیشه روی عکس های جدیدش آهنگ های قشنگ می گذاشت... حتی این آخرها یه کلیپ ویدویی از خودش تهیه کرده بود ... امیر تازه فهمیده بود که چرا وقتی سارا میاد پیشش ، همش میگه من از آهنگ هایی که میگذاری رو میکسات خوشم میاد...!!! امیر از اون روز فکرش تغییر میکنه... اما چه فایده... هر چقدر با خودش فکر کرد که شاید بتونه یه حس جدید به سارا پیدا کنه... باز نتونست همش سارا رو به چشم بچه گی نگاش میکرد... اما سارا بزرگ شده بود ... برای خودش خانومی بود... امیر نتونست با خودش کنار بیاد... تصمیمش رو گرفته بود. ته دل امیر می گفت که سارا رو دوست داره ... اون هم نه کم ،خیلی زیاد... اما دوست داشتن اون با دوست داشتن سارا زمین تا آسمون فرق می کرد. زمستون تموم شد... 13 بدر طبق رسم هر سال فرا رسید . سارا خوشحال از اینکه باز میتونه صورت ناز امیر رو ببینه... تو پوست خودش نمی گنجید.با تمام خوش گذرونی های 13 بدر ... اون روز به پایان رسیده بود. ( سارا نمی دونست که امیر ماجرای عاشق شدنش رو میدونه ) اما امیر می دونست و به روی خودش نیاورد. شب فرا رسیده بود ... ماشین پدر امیر جا برای نشستن نداشت. امیر از اینکه یه فرصت خوب پیدا کرده تا با سارا صحبت کنه خوشحال بود. امیر و سارا پشت ماشین دو نفری تنها نشستن.. پدر و مادر سارا هم جلو. امیر طبق شوخی های همیشگیش دست سارا رو گذاشت رو زانوی خودش ، و یه عکس از ناخون های سارا گرفت. وقتی امیر این حرکت رو انجام داد برای اولین بار تو دلش خالی شد... قلبش شروع کرد به تپش شدید... یاد حرفای پشت تلفن اون یکی دختر عمه اش افتاد... هوا خنک بود ... اما امیر خیس عرق. امیر اینبار دستش رو گذاشت رو دست سارا ( دست سارا هنوز رو زانوهای امیر بود ) دوباره عکس گرفت... سارا که همیشه با بوی تن امیر دست و پاشو گم می کرد ... اینبار از گرمای وجود امیر که از دستهاش به دستش می رسید هیجان زده شده بود. قلب کوچولوی سارا مثل گنجیشک داشت به سرعت می تپید. امیر دیگه دستش رو از رو دست سارا جدا نکرد. دست سارا رو گرفت و آروم نوازش می کرد . امیر نمی دونست مغلوب عشق شده یا شهوت.دستای هردوشون خیس عرق بود ... سکوتی سنگین فضای ماشین رو پر کرده بود... باد خنکی که از پنجره ی ماشین به صورت این دو میزد آرامش رو همراه با ترس تو وجودشون به نوازش در می اورد. ناگهان امیر به طرف گوش سارا رفت و آروم با همون صدای گرمش به سارا گفت : منو دوست داری ؟ سارا با شنیدن این جمله شُکه شده بود... امیر دوباره پرسید... منو دوست داری... سارا که داشت به سکوت بی آلایش جاده نگاه می کرد دیگه نمی تونست جلوی بغضِشو بگیره ... لبهاشو میون دندوناش گذاشته بود صدای فریادِ بغضش رو با فشار دندوناش ، رو لباهش ، خالی می کرد، ... برگشت... به صورت امیر نگاه کرد... اشکاش دونه دونه از گونه هاش جاری بود... هیچ حرکتی انجام نمیداد... میترسید فریاد بزنه ... صدای حِق حِقشو می شد شنید... لباشو از بین دندوناش آزاد کرد چشماشو بست ... نگاه امیر به لباش افتاد... از رو لباش خون میومد... امیر هنوز نمی دونست عشق بود یا شهوت... اما سراسر وجود سارا عشق بود...امیر دست سارا رو ول کرد... چونه ی سارا رو گرفت... صورتش رو به صورت سارا نزدیک کرد... امیرخون های روی لبهای سارا رو با وجود خودش تقسیم کرد... سارا باز نتونست جلوی خودش رو بگیره ... سارا دهانشو رو ... روی دهان امیر قفل کرد... و شروع به گریه کرد ... سارا نیمی خواست کسی متوجه گریه کردنش بشه... بعد از لحظاتی سارا آروم صورتشو کنار کشید... دید دهان امیر پر از خونه... امیر دستمالی بر داشت و اول صورت سارا ، و بعد صورت خودش رو تمیز کرد... سارا دستمال خونی را گرفت .. درون کیفش گذاشت...سکوت پاسخ اون دو بود... سکوت... سکوت... سکوت... 1 هفته بعد امیر دیگه می دونست که واقعا عاشق سارا شده ... موضوع رو با مادرش درمیون گذاشت.مادر قبول کرد. مادرش ، سارا رو خیلی دوست داشت. و زود قضیه خواستگاری رو راه انداخت . قرار عقد کنون رو گذاشتن بعد از گذراندن خدمت سربازی امیر. .... سارا وارد دوره پیش دانشگاهی شد... همیشه خوشحال بود اما یه ترس همیشگی باحاش بود... همش فکر میکرد امیر رو از دست میده ... اما وقتی به درگاه خداوند گریه می کرد کمی آروم می شد. 84/8/18 امیر به سربازی رفت .روزهای پر نشاطی برای سارا بود. مادر پدر امیر خونه ی خودشون رو نزدیک مدرسه ی سارا ینا بردن... و در اون جا یک خونه رهن کردن . روز های سرد زمستون نزدیک شد... دی ماه فرا رسید ... خدمت امیر عاشق شده ی ما کنار مرز افغانستان بود . با شروع شدن زمستون، سارا رو دلشوره ی عجیبی فرا گرفت . این دل شوره وقتی بیشتر میشد که از کنار چرخ پیرمرد مهربون رد می شد. اما با خریدن یک عدد چایی و خوردن اون کمی آروم می شد. اواسط دی ماه بود ... سارا خیلی دل تنگ شده بود... نمی دونست چرا از این زمستون بدش میاد...همیشه دلهره داشت تا این که رسید به شب که اصلا خوابش نبرد و تا صبح بیدار بود... او منتظر بود ... منتظر امیر.. منتظر عشقش... به مدرسه رفت اسم امیر از ذهنش بیرون نمی رفت .. آخه امیر قرار بود بیاد مرخصی.سارا خیلی دلشوره داشت... تا حدی دلهره و دلشوره ی اون زیاد شده بود که سر کلاساش چند بار حالش بهم خورد... ساعات کلاس بکندی می گذشت... و آخرین زنگ کلاس به گوش سارا رسید... کیف و کتابش رو به سرعت جمع کرد...برف زمستونی زمین رو سفید پوش کرده بود . از مدرسه خارج شد ، این آخرین بار بود که صدای خداحافظی سارا تو مدرسه می پیچید. به طرف پیر مرد مهربون رفت... پیر مرد لبخند همیشگیش به لباش نبود .. برف به شدت می بارید.برف رو سپیدی موی صورت پیر مرد یخ زده بود... موژه های سارا با رنگ برف التهاب قشنگی رو به خودش گرفته بود... سارا با تعجب به پیر مرد سلام داد ... جوابی نشنید... پیر مرد چای رو به او تعارف زد... این آخرین چایی بود که پیر مرد می فروخت ... سارا پرسید : پدر جان چرا ناراحتی؟... تمام وجود سارا پر از ترس بود... تو اون هوای سرد از گرما داشت احساس خفگی می کرد. پیر مرد جواب داد... منتظر پسرم بودم. اون تنها نون آور خونه بود . پسرم رو فرستادم سربازی اما... صدای پیر مرد می لرزید... قلب سارا از شدت تپشهای فراوان... درد گرفته بود... سارا پرسید: اما چی... ؟ پیرمرد می خواست بگه... اشک چشمهای پیر مرد جاری شد...اشک های اون یخ های روی موهای سفید صورتش رو آب می کرد و به طرف پایین سرازیر می شد... سارا به زحمت روی پاش ایستاده بود... این دفعه با صدایی لرزان دوباره پرسید:پدر جان مگه چی شده ؟ پیر مرد جواب داد... شهید شد.... سارا باشنیدن این کلمه به تیر چراغ برق تکیه داد هنوز چایی تو دستش بود... پیر مرد یه عکس بهش نشون داد... گفت: این پسر منه... سارا با نگاه اول به عکس پسرش ... دیگه جرأت نکرد به فرد کناریش نگاه کنه ... دلشوره ی سارا خیلی زیاد شده بود...عکس رو بر گردوند .. می خواست گریه کنه...دوست داشت داد بزنه... که ای خدا...نکنه امیر من... خدا جون امیر من... خدای مهربون امیر من.... ای خدا من امیر رو دوست دارم... از من نگیریش... من طاقت ندارم... خدا جون می دونم چقدر بزرگی... پیر مرد بدون گرفتن پول از سارا به راه افتاد ... سارا تو دلش دعا می کرد... به خدا التماس می کرد... انگار می دونست چه اتفاقی افتاده ... دست و پاهاش خیلی می لرزید... خدا رو به همون برفش قسم داد ... سارا چشم هاشو بست ... امیر رو حس میکرد... صورتش رو ، رو به آسمون کرد... همون فرشته های توی اتاقش رو دید. فرشتها براش دست میزدن... اشک سارا روی گونه هاش که از سرما سرخ شده بودن سرازیر شده بود ... بوی امیر رو حس کرد... اما احساس خوبی نبود... اون حس عجیب بهش دست داد... امیر رو نزدیک خودش احساس میکرد... بوی گل های رز سفید و قرمز که براش خیلی آشنا بود دوباره به مشامش رسید... اما چند لحظه طول نکشید ... آروم چشمهاشو باز کرد.. خودش رو میون برف ها دید ... خبری از پیر مرد نبود. انگار خواب میدید... دوست داشت از اون محلکه فرار کنه... اما یه صدا آشنا به گوشش رسید... صدایی که خیلی دوست داشت... صدایی که سالها به یادش زندگی کرده بود... صدای امیر بود ... اما به دور و برش نگاه کرد.. کسی نبود... صدا بهش می گفت بیا... بیا... سارا با من بیا... منتظرتم...بیا... سارا با چشمهایی گریان شروع به دویدن کرد ... دوست داشت چایی توی دستش رو برای امیر ببره... همین طور می دوید... کوچه ی دوم رو پیچید... با چشمانی پُر از اشک ، دوان دوان وارد کوچه شد... ناگهان ایستاد... سیل جمعیت رو دید که با گفتن لا الا اله الله به سمت خونه ی جدید امیرینا در حال حرکت بودن... دونه های برف... سطح چایی یخ زده اش رو پُر کردن ... چایی از دستش افتاد... دیگه سارا متوجه شده بود که دلشوره و دل نگرانی تمام این سالها به خاطر چی بود... بغض گلویش رو داشت میفشرد ... اشکهای چشمش مجال دیدن نمیداد... به زانو روی برف ها نشست و به خدا گفت : خیلی بی رحمی... خیلی نامردی... تو هیچ کس رو دوست نداری... هیچ کس... آخه چرا... چرا امیر من... مگه ما مثل همه دل نداشتیم... مگه تو ندیدی ما عاشق بودیم...چرا زندگیمون رو خراب کردی... ای خداااا... چشمهاشو بست... همون چشم هایی که یک روز با عشق به صورت امیر نگاه می کرد همون چشم هایی که یک روز برای پاسخ به عشقش ، گریه کرد... آروم چشم ها رو بست ، رو برف ها دراز کشد... یه حس خوب پیدا کرده بود... مردم دور اون جمع شده بودن... برف های دورش شروع به آب شدن کردن، آروم آروم گل های رز و سفید کنارش شروع به رشد کردن ... مردم فقط نظاره گر بودن... سارا دیگه اون دلهره رو نداشت... یه حس عجیب داشت... چشمهاشو باز کرد یه جفت کفش جلوش دید... بلند شد... نشست ... یه مرد چونه اش رو گرفت و بلند کرد .. سارا نگاه کرد... بغض دیرینش ترکید ... هم می خندید هم گریه میکرد ... اون مرد امیر بود ... بغلش کرد ... بعد از دقایقی دست هم دیگر رو گرفتند و با هم شروع به راه رفتن کردن... سارا به روبرو نگاه کرد پیر مرد رو دید کنار پسرش ایستاده ... پیر مرد دوباره می خندید... امیر به سارا با عشق تمام نگاه کرد و گفت: خدا منتظر ماست. و هر دو به سوی آسمان پرواز کردند... دو بیت شعر سارا هیچ وقت در مجله چاپ نشد. فرشته ها از اول عاشقی سارا با اون بودن تا اینکه ...عروسی سارا و امیر با هزاران هزار فرشته نزد خدا برگزار شد ... خداوند هدیه ی خودش رو تقدیم اونا کرده بود... پایان

 

 

[ جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 0:17 ] [ سمانه ] [ ]

قرار

 

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!

 

[ پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۹ ] [ 2:17 ] [ سمانه ] [ ]

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمد"



 

[ پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹ ] [ 0:6 ] [ سمانه ] [ ]

 عاشق خسته

 

از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد .. بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست... 

چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي در درونش فرياد ميزد يک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او.فکر او صداي او زندگي کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ي انها به نظرش به کوتاهي يک روياي شيرين بي بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که ديگر بدون او حتي نفس هم برايش سنگين خواهد بود و مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي کم دارد به رنگ عشق!


نگاهش به جعبه ي کوچکي بود که روي ميز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند مي امد. ياد يک هفته پيش افتاد که با چه شوق و ذوقي رفت و خريدش تا بدهدش يادگاري .يادگاري که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زيبا بود ... درخشش نگينش توجه همه را به خود جلب ميکرد. چه قدر با خودش تمرين کرد. شب از هيجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . يک دوش گرفت. کت شلواري را که مي دانست خيلي دوست دارد پوشيد. حسابي خوش تيپ کرد. جعبه را گذاشت تو جيبش. اما طاقت نياورد باز کرد و بار ديگر نگاهش کرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست اين زيبايي در برار ان عزيز که دلش را سال ها بود دزديده بود هيچ است.


سر ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد. کمي اشفته بود. با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله کرده است. سر ميز هميشگي شان نشستند. کمي صحبت کردند. کم حرف بود. بيشتر دوست داشت که بشنود. از همه چيز برايش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور مي کرد. از اضطراب تو جيبش با جعبه بازي مي کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پريد گفت.. .... يک چيزي را مي خواستم بهت بگم. من دارم ميرم. تا اخر هفته ي ديگه... ديگه هيچي نشنيد .. انگار که مرد.. قلبش ديگه نمي زد.. صداش در نمي امد.گلوش خشک شده بود....تا اينکه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يک بار ديگه بگو... بغض کرد گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بيليت گرفته. خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم نميشه.فقط يک خواهش دارم اين يک هفته ي اخر را باهم خوش باشيم و بذار با يک دنيا خاطرات قشنگ اين داستان تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه. حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان در چند دقيقه قبل ثابت بمونه. اما حيف نمي شد.. از سر ميز بلند شد. ناي راه رفتن نداشت. انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم. صدايي راشنيد که ميگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صداي يک احساس خيس بود که سکوت تنهاييش را مي شکاند. نفهميد چند ساعت گذشته بود. برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا ميسکال! مي دانست که از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد. سعي کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدايش را شنيد که گفت بله بفرماييد بغضش ترکيد....گوشي را قطع کرد . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرين خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و اين يک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهايي سر ميزدند که با هم رفته بودند. جاهايي که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپيده با تلفن حرف مي زدند. به ياد تمام شب هايي که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.


ثانيه برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود که بهم تقديم کرده بودند. اما اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به زمين و زمان در گذر بود و يک هفته به سرعت يک نيم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر فرا رسيد ... وقت گفتن خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد . نمي خواست بذارد برود... نمي خواست.......... اما...............


نگاهش کرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.


گفت: بي تو نمي گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمي خواست اشکهايش را ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را دوست داشت . اما حيف که اخرين بوسه بود... براي اخرين بار نگاهش کرد سرش را به زير انداخت و رفت بي خداحافظي.. صدايي را مي شنيد که مي گفت: خداحافظ...


نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينکه همين چند ساعت پيش او را ديده بود اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.


صداي موبايل او را از عالم رويا به واقعيت بازگرداند . گوشي را برداشت. صداي اشنايي بود..: من پروازم را از دست دادم. نميرم.


مي اي دنبالم؟


اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي رم. پيشت مي مونم . دوست دارم. مي اي دنبالم؟


به خودش امد: اره . همين الان اومدم.


گوشي را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگي با عشق و ديگر هيچ.چشمش به جعبه ي روي ميز
افتاد هنوز

هم درخشش زیبا بود۰

 .

 

 



 

[ دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 17:11 ] [ سمانه ] [ ]

دل شکسته

 

کلاغه دلش گرفته بود، کلاغ سیاه پاپتی پرید روی شاخه درخت گفت : غار و غار از یه جایی صدا اومد که : زهر مار.

بغض کلاغه ترکید یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید قطره اشک لابه لای پرای سیاه گم شد و رفت یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه اومد و اومد نشست رو سینه کلاغ قلب کلاغ ترکید کلاغ افتاد رو زمین

یه صدا اومد: اون کلاغ زشتو ببین ..

کلاغه چشاش تار شده بود همه جا ها رو سیاه میدید عین خودش زشت و سیاه و خط خطی کلاغ مُرد...

کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود آخه شب قبل یه گربه ناز و ملوس بچه هاشو گرفته بود کلاغ هم دلی داشت همدم و همدلی داشت کلاغ هم عاشق بود کلاغ سیاه پاپتی زشت و سیاه و خط خطی واسه خودش کسی بود کی از دل کلاغ با خبر بود ؟ کی حالشو می فهمید حیف کلاغ پاپتی با رنگ زشت و خط خطی... راستی مگه ما آدما از دل هم خبر داریم ؟ما آدمای رنگارنگ زشت و قشنگ رد میشیم از کنار هم سلام و علیک حالت چطوره اصغری ؟ حرفای بیخود میزنیم خنده هامون شیشه ایه درد دلامون الکی، عاشقیمون  دروغکی، ما لای دودا گم شدیم تصویرامون خیالیه، هرچی که داره مغزمون، شکلکای سئوالیه دل چیه ؟

یک تیکه خون نرو , پیشم بمون ...

 دلم میخواست کلاغ بودم همون کلاغ پاپتی زشت و سیاه و خط خطی پر میزدم تو آسمون کسی نمی گفت که : بمون می پریدم رو یه درخت گریه می کردم : غار و غار پشت سرش یه زهر مار حداقل این فحشه که راستکی بود اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود کلاغ تنهایی بودم، گمشده تو شهر دود اشک کلاغ و هیچکسی نمی تونه ببینه حال دلش ؟! عجب ..مگه حالی واسش میمونه؟ دلم میخواست کلاغ بودم تا که یه روز،  زخم یه سنگ راستکی، که درد اون بهتره از زخم زبون آدما دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه کسی دلش واسه کلاغ مرده هم ,نمی سوزه...
صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا کلاغ با دلش پرید تو قصه ها   
دلش نگو , یه تیکه خون:

برو پیشم نمون

 

چقدر تنها ماندم

برای بوییدن یک گل

برای شنیدن یک صدا

برای خواندن یک شعر

چقدر تنها ماندم ......

برای غرق شدن در یک نگاه

برای یافتن آرامش

یک نوازش

و برای سوختن در شعله عشق

چقدر تنها ماندم .......

چقدر تنها ماندم ...

من دوباره تنها ماندم ....

برگرد ....

من دوباره تنها ماندم ...


 

[ جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۹ ] [ 1:35 ] [ سمانه ] [ ]