♦♦♦♦ :( ♦♦♦♦












امشب میخوام از زبون خودم بنویسم...

 


خداجون کجایی؟

 


خدایا خیلی دلم گرفته

 


میشه یه مدت مرخصی بدی؟

 


خیلی وقته دارم دروغی میخندم تا کسی نپرسه چته

 


ولی دیگه نمیتونم

 


دلم از همه گرفته

 


از همه جا گرفته

 

خداجون فقط خودت از اشکای هر شبم خبر داری

 

فقط خودت بغضمو موقع خندیدن میبینی

 

 


خیلی خسته ام...

 


دلم ی اتفاق خوب میخواد

 

 


ی اتفاقی ک یادم بره این چندوقت چقدر سختی کشیدم

 


واقعا میشه خدایا؟

 


میشه دلمو ب ی چیزی گرم کنی؟

 


میشه ب ی چیزی امیدوارم کنی؟

 


دیگه غصه خوردن داره عادتم میشه

 

روحم درد میکنه

 

 

 

ولی بازم شکرت خدا

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 0:28 توسط سمانه| |

ﻧـﻪ ﻛـﺴـــﻲ مثل ﺍﻭ ﻣـﻲ ﺷــﻮﺩ...

 


ﻧـﻪ ﺧـﻮﺩﺵ ﻣـﺜـل ﻗـﺒــﻞ ...

 


ﺍﻭ ﺑـﯿـﺨـﯿــﺎﻝ ﻣـﻦ ﺷـﺪﻩ ﺍﺳـﺖ

 


ﻣـﻦ ﻫــﻢ ﺩﯾـﮕـــﺮ

 


ﺑـﯿـﻘـــﺮﺍﺭﺵ ﻧـﻤـﯿـﺸــﻮﻡ

 

 

آغاز فراموشیمون

 

 

*** مبارک *** 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 17:45 توسط سمانه| |

پاييز 

 


آرام

 


آرام

 


قد مى كشد

 


اما هنوز

 


بوى بهار مى آيد

 


از كوچه اى

 


كه تو در آن

 


مرا بوسيدى.

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 21:28 توسط سمانه| |

همین که می دانم  هستی



راه میروی و پای آمدنم میشوی



در آغوشم میگیری



و در خصوصی ترین رویاهایم حضور داری



همین که بهانه واژه هایم شده ای و دلیل نوشتن



همین که حرف های دلم عقیم نشده اند



کافی‌ست برای یک عمر آرامش ؛



فقط باش . . .



حتی همین قدر دور



حتی همین قدر دست نیافتنی

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 14:4 توسط سمانه| |

سخته بگی سخته و کسی نباشه بگه:

 

چرا؟

چته؟

چی سخته؟

 

سخته سختیاتو تنهائی ب دوش بکشی...

 

 

 

آخ کجائی؟؟ دلم واست ی ذره شده...

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 14:36 توسط سمانه| |

گاهی از خیال من گذر میکنی...

 

بعد اشک میشوی...

 

رد پاهایت خط میشود روی گونه ی من...

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 16:19 توسط سمانه| |

سلام هائی ک بوی خداحافظی میدهند


بودن هائی ک هیچ کدام خوشحال کننده نیستند


رفتن هائی ک امید بازگشت ب آنها نداری


همه را جمع میکنی ب یک کلمه میرسی


"تنهائی" 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 10:4 توسط سمانه| |

ای سهراب!!

خانه باشد طلبت...

دل من سخت گرفته....

شانه ی دوست کجاست؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 16:45 توسط سمانه| |

ادعای بی تفاوتی سخت است.....


آن هم نسبت ب کسی ک زیباترین حس دنیا

 
را........


با او تجربه کرده ای...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 14:48 توسط سمانه| |

گاهی وقتا توی رابطه ها

 

نیازی نیست طرفت بهت بگه :

 

برو !

 

همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره

 

همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی

 

همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه...

 

 

همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه

 

و همین که حضور دیگران توی زندگیش

 

پر رنگ تر از بودن تو باشه

 

هزار بار سنگین تر از

 

کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه

 

پس بروقبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی...

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 21:20 توسط سمانه| |


ی وقتائی ک دلت گرفته;


بغض داری;


آروم نیستی;


دلت براش تنگ شده.......


حوصله ی هیچ کسیو نداری!


ب یاد لحظه ای بیفت ک :


اون همه بی قراریه تو رو دید...


اما........


چشماشو بست و رفت......


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 21:5 توسط سمانه| |


وقتی کسی.......


وقتی کسی را عاشق خودت میکنی......


در برابرش مسئولی.......


در برابر اشکهاش......


شکستن غرورش........


لحظه های شکستن در تنهائی.......


و اگر یادت برود!!!!!!!!!!!!!!!!!


خدا جائی دیگر ب یادت خواهد آورد...............


شک نکن...........



نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 20:42 توسط سمانه| |

دختر که باشی...

دختر ک باشی...


هزار بار هم ک بگوید


دوستـــــــــــــــــــــت دارد !


بـازهــم خواهــی پـرســـی :


دوستــــــــــــــــم داری ؟


و تـه دلـــــــــت همیشــه خواهــد لــرزیـد !


دختــر کــه بـاشــی هــرچقــدرهــم کـه زیبــــا بـاشــی


نگــران زیبـــاترهایــی میشــوی کـه شایــد عاشــقش شوند !


هــر وقت کــه صدایت میکنــد :


خوشــــ♥ـــــگلم


خــدا را شکــر میکنــی کــه درچشمــان او زیبایــی !


دســـــــت خـودت نیسـت


دختــــــــــر کــه بـاشــی


همـــه ی دیوانــــــــگی هــای عالــم را بـــــــــلدی . .


نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 22:50 توسط سمانه| |

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد...

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد...

به من میگفت تنهائی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد...

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد...

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد...



نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 22:29 توسط سمانه| |

 

من…!

مرا که میشنـاسی؟! خودمم

کسی شبیه هیچکس!

کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی

مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر

اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!!

 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 0:30 توسط سمانه| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت